آخرین غزل

زمان خیلی چیزا رو عوض میکنه

بسری تنها رو به مرد خانواده تبدیل  میکنه

عشق های جاهلی رو از سر میبرونه

نیمه گمشتو بهت نشون میده

و و و ...

8 سال از زمانی که من این بلاگ رو زدم میگذره

تو این مدت عاشق شدم فاغ شدم دانشگاه رو تموم کردم سربازی رفتم سر کار رفتم ازدواج کردم خونه خریدم ماشین خریدم...

این همه کار کردم من؟

آره برشین بلاگ ! آشنایی منو همسرم از همین وبلاگ شروع شد من یه جورایی مدیونتم .حالا هم که میبینی اینجام یه جورایی ادای دین به همین قضیست

 

دفتر این بلاگ بسته میشه واسه همیشه. خودش تاریخی هست از بیوگرافی یه ناشناس وسط 80 ملیون جمعیت این کشور

 

هرکی دوس داشت با من تماس بگیره بیاد فیس بوک:‌ ali fa

بدرود.........................

  
نویسنده : matador ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠
تگ ها :

بازگشت

خب خب

من برگشتم با کلی خبر!

در این سالهایی که نبودم کلی اتفاقا افتاد

به مرور همه رو مبگم

"به آفتابی سلامی دوباره خواهم داد "

 

  
نویسنده : matador ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٩
تگ ها :

 

من با تو خواهم بود

در پر التهاب ترينِ لحظه ها

در لحظه بارور شدن اشك

در معصوميت لبخندت

با تو خواهم بود آنگاه كه "بودن" را عدم فرياد زند

ترا ميخوانم

در تاريكي چشمان فلق

در گرماي دستانت

در لحظه مرگ يك برگ

تو چه هستي ؟

تو چه هستي؟

من چه هستم؟

جز دلسوخته اي تنها كه هستم؟

جز آشناي افسانه ها كه هستي؟

من با تو هستم

من با تو خواهم بود

تو با من هستي

تو با من خواهي بود

نامت همچون غسل گناهان شب

روحت بلند بلند بلند

با من بمان

با تو ميمانم

بمان

ميمانم

مانا و سربلند

چون كوه در من استواري

بدان

ميدانم

ميداني

ميدانم

دوستت ميدارم راز جاودانگي دستان من و توست

واژه هايم هرگز بوي كهنگي نخواهند داد تا تو هستي

تا هستي

تا هستم

تا هستيم...

  
نویسنده : matador ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦

 

دلم برای مانا تنگ شده

کسی دیگر از او یاد نخواهد کرد

به کدامین گناه نکرده

روزهایت را در تاریکی جهل میگذرانی؟

کسی دیگر مانا را به یاد نخواه آورد

حتی ....

  
نویسنده : matador ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥

 

براي "مانا نيستاني" دوستي كه دوستش ميدارم و اكنون تنهاست...

 

 

و آزادي حلقه گمشده زندگي من و تو بود

تو از زندگي گفتي

از لبخند و نگاهي نافذ

از سياست كثيف و سياهپوشان دره تنهايي

تورا بردند

اي كاش ميدانستم كجايي

تا به باد ميگفتم سلامم را برايت بياورد

بالهايت شكسته؛ ميدانم

قوي باش و مستحكم

تو در قفس چه ميكني؟

همچون نامت باش

"مانا" و سربلند

براي كشوري ميگريم

كه آزادي از ذهن مردمش سالهاست كه رخت بربسته

و جهل حاكم مطلق هر روز و هر شب ...

برايت دعا ميكنم

تا بازگردي

 

  
نویسنده : matador ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٥

 

وقتي تو باشي ستاره هست

بي مقدمه؛ اصل ماجرا

انتهاي اولين روز بودن

ابتداي آخرين دل باختني

در حسرت پروازي

يك بوسه نابي

گلستان در آتشي

گذرواژه دنياي بدي ها به خوبي ها

دل پاييزي ات را بهاري كن

خود باش و ديگران را

خود كن

با تو از فصل هاي سخت گذر كردم

با تو گريه كردم

خنديدم

با تو روزگار سپري كردم

و بوسيدمت ؛ بوسيدمت ؛ بوسيدمت

به معصوميت سپيدارهاي دشت هاي بي خاطره

به عطر نفس هايت قسم

دوستت دارم

دارم و خواهم داشت

خواهم داشت ...

 

  
نویسنده : matador ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٥

بازگشت

از جاده ي تنهايي و درد گذر كردم

از شهر ارواح گذشتم

در آب مقدس غسل داده شدم

در آينه به جاودانگي رسيدم

تا بار ديگر تنوانستم ترا ببينم

خستگي ؛ دلمردگي و يآس را پشت در از كوله بارم بيرون آوردم و سپردم به باد

جامه ننگينم را با وحشي ترين لحظات انساني پيوند زدم و سپردم به باد

طلوع ديگري را با نامت آغاز خواهم كرد

سينه ام از عطر بودنت رنگارنگ شده ؛ ذهنم نيز

من بازگشتم

بوسه هايم تقديم به تو...

 

  
نویسنده : matador ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

روزهای بی خاطره...

ساعت ها و لحظه هاي دوري را با نام تو سپري ميكنم
اكنون كه فاصله ها غريو شادي ميكشند
ستاره ها با هم غريبند
روزگار قداره به جدايي ها بسته
بيش از پيش دوستت دارم
بيش از پيش...
به يادم باش
 
***
در ميان هجوم تنهايي ها
يك اميد ؛ يك روزنه ؛ رو به نور
بهانه اي براي بودن ؛ اشك ريختن ؛ غمگين بودن؛زندگي كردن
و مردن...
لحظه ها را در ذهنم به دار مي آويزم
ساعت ها را زير موج نفرت دفن ميكنم
ثانيه ها را خونابه مي گريم
تا بازگردم
رها درباد ؛ رها در سپيدي ؛ رها در عشق
لحظه ديدار نزديك است...
 
***
در جنگلي انبوه
ميان درختان پر شكوه
بر زمين بود مرد سياهپوش
پرنده پرگشود ؛ بر شانه اش نشست
با او سخن ميگفت پرنده رنگين بال
_ ميدانم منتظري ؛ خسته اي ؛ غمناكي
برايت پيامي آورده ام از پريدخت شهر آينه ها...
پرنده آواز خواند
سه شب گذشت ؛ سه روز سر شد
پرنده چشمانش را گشود
سياهپوش رفته بود
پركشيده بود سوي سپيدي و نور
پرنده چشمانش را بست و ديگر نبود...
 
***
ميان من و تو رازيست
كه خلق را تاب شنيدنش نيست
...
ببين ديوان برايمان چه مرثيه ها ميخوانند
تن افگارمان در هجوم بي كسي ها ؛ چه غريبانه
به خاك نشسته
بودنت را می ستايم
قديسه كابوس هاي تنهايي
 
  
نویسنده : matador ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

رفتن و به ابتدا رسيدن
دست در دست سرنوشت
قدم زدن تا نا كجا آباد
تنها و تنها با يادشما معنا مي يابد
ميروم
گريزي نيست
ملالي هم ؛
اما ياد شما همواره در خاطرم خواهد ماند
و در سخت ترين لحظه غم
به يادتان خواهم آورد
مغرور و زيبا مانند هميشه
تلخي وداع را با شيريني بوسيدن لبهايتان قمار ميكنم
وه چه لذتي دارد آغوش گرمتان بعد از عمري بي هويتي
بازخواهم گشت
تا بعد…
 
  
نویسنده : matador ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

وداع

چه هستم جز شرم خدا از آفرينش؟
خط خطي كاغذي مچاله در زباله داني زندگي
نواي ني زن در دل تنهاي خويش
چه هستم جز تنهايي و مرگ
بانو؛ ديگر نخواهم بود
بگذار با تو سخن بگويم
چه بودي جز خوبي ؟
چه هستي جز غرور و زيبايي ؟
كاش در حضورت پرپرشوم
كاش جان دهم و چشمان گريانت را نيبنم
كاش دلت را ابري نبينم
كاش عشقت را تيره نبينم
بانو؛اشكهايت را ميبوسم
نگذار زلالي چشمانت با خيسي غم تاريك شود
من چه كرده ام برايت؟
جز شرم چه بوده ام؟
ستايش تو ؛ ستايش همه خوبي هاست
بگذار جسارت كنم و بگويم دوست دارم
بگذار بگويم خدا گنه كاران را دوست دارد
به اندازه بخشيدن تو به من
دوستت خواهم داشت
بانوي من
بانوي شب ها
بانوي مهتاب...

تا ۲ ماه خدانگهدار...

  
نویسنده : matador ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤

زندانی

کابوس شب
زندگی ام پرپر شد
اگر نبودید چه میشد؟
زندانی روح خویشم وشما تنها ملافات کننده من
صورتم خاکستری شد
کمرم زیر گناه خم شد
تا شما هستید ؛امید هم هست
بگوئید چشمانتان دیگری را نمیخواند
بگوئید دنیا برای من و شماست
بگوئید خدا مرا از یاد نبرده
در تنهایی سلول
منم و لیوان چای
بدن تاب بودن ندارد
رهایم کنید
خدایا! اگر صدایم رامیشنوی چرا کمکم نمیکنی؟
چرا کمکم نمیکنی؟
چرا کمکم نمیکنی؟
دلتنگ
خسته
بیمار
و گنه کار
در برابرتان هستم
مرا به یاد بیاورید
بانوی مهتابی
بانوی شب
بانوی غم
بانوی اشک
بانوی درد
بانوی عشق...
همه حرفم همانی است که بارها در گوشتان زمزمه کرده ام
مرا به آسمان ببر
درسلول ، منم و یک لیوان چای....
 
  
نویسنده : matador ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

بيست و يک

تنها فاصله ما دستان شب بود
در افکارت مرا راهی هست؟
سکوت در من فریاد میکشد
مرا به خاک سرد میسپارد
گرمایت سوزشی خوشایند بود زمانی که میگفتی
"دوستت دارم"
پرده ها ؛ فاصله های قراردادی من و تو
شب مغرور بود
و توسپید بانوی ظلمت
تنها فاصله ما پلکانت بودند
مرگم را درخاموشی چشمانت میدیدی؟
دلم از قانون و منطق گرفته
دلم فریاد میخواهد
آخرین پرده ، بیست و یک…
بیست و یک تا یکتایی
نشانم بده
نشانم بده تا بشکنم و رستاخیز کنم
 
  
نویسنده : matador ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٤

بی نام

دختر گفت بپر
پسر ترديد داشت
بپر!
او پريد و ديگر هرگز برنگشت...
 
***
پسر گفت
شرافتت رو ميخرم
دختر گفت خدا هم بودي نميفروختم
پسر قد كشيد تا در گوش خدا رازو نياز كند...
 
***
دختر گفت تو كثافتي
پسر گفت حالت تهوع دارم
 
***
پسر گفت
نرو
دختر پرپرشد و بارون زد...
 
***
دختر رفت
پسر رفت
...
 
  
نویسنده : matador ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤

 

چيزي به صبح نمانده
هرچه هست طنين سكوت بي پروائي است
كه مرا به دور دست ها خواهد برد...
قدم زدن در خياباني بي نام
شهر خاموش
سرما و بي خبري از زندگي
تا ويراني يك دم مانده
رفتن تا مرز ابديت
سرد است؟
چشماني كه شرم ديدن دارند
"در ابتداي شروعي"
مردان كابوس
مردان تاريك
انديشمندان خاكستري
مهربانان دشنه به دست
نيكوكاران كثيف
"در من چه ميكني اي من ؛ نقاب را از صورت بر ندار"
تلائلو نوري...
اشك شوق
و دستاني براي كمك
نور نقابي بود سفيد بر صورتي تاريك همچون سياهپوشان زيرين
در آسمان رها شده
از زمين رانده شده...
آخرين رويا قبل از ويراني
خاكستري بود بر سبزي خاطرات عسلوار ديروز
آينده؛ انتهاي خيابان بي نشان كابوس وار ماست
 
وبلاگ ۲ ساله شد ( ۱۰ مهر ۸۲)
  
نویسنده : matador ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤

دو...

بانوي من با تو سخن ميگويم
حال كه ساعتها فاصله ميان دست من و توست
پيش از پيش نامت روشن كننده شبهايم شده
امشب وجودم عطر نفس هايت را زار ميزند
امشب غريبه دلش را به مهماني تنهايي ها و حسرت ميبرد
ميدانم در حريري از بوسه خفته اي
باد بوسه هايم راخواهد نشاند بروي لبات ؛ آرام...
و رويا تبلور حقيقتي است ناب از بي كران وجودت
يادگار تنهايي ها و سكوت هايم
و همدم غريبانه مبارزي خسته...
دوستت ميدارم
بانوي معصوم افسانه ها
 
***
ارتعاشي ؛ لرزه اي و آغاز گفتگويي
گفتم دلتنگت شدم ؛ بي تابت شدم ؛ دستانت را در شهر نا تمام ها گم كرده ام
و صدايي در ذهنم
جشن باشكوه آواها و نواها
آرامشي دوباره
گفتي برگرد...
شكستم و از نو روئيدم
اشكانت را از گذر فاصله ها بوسيدم
دستانمان ميلرزيد و هيچ نميگفتيم
گفتيم خدانگهدار و...
 
  
نویسنده : matador ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤

 

براي اولين بار با او

در اتاق كوچكي

طعم"ما " را چشيد...

چشمانش سياهي سقف را ميپيمود

نگاهش كرد

رويايي ميديد گويي از آغوش رخوتناك تني ملتهب

آه چقدر دوستش ميداشت

صداي لرزانش هنوز در گوشش بود

زماني كه ديگر شعله هاي شهوت ؛ بي مهابا بر تنش شلاق ميزدند

آري ميان عشق و شهوت فاصله ايست

فاصله ای به نازكي شرم يك گل سرخ ؛از هم آغوشي اش با باد...

دو جسم و يك روح

او ديگر او نبود ؛ خود بود در آينه

به هم پيوند خورده بودند پس از ساعتي التهاب

و حال

هردو دست در دست هم

يكي خفته و ديگري غرق شده در اتفاقي نو

موهاي ژوليده اش را به دست او سپرده بود

لبانش را

باكرگي اش را

طعم گس لبان او را هنوز همراه با ته مانده ساعت ها تلاش روبروي آينه

در دهانش مزمزه ميكرد

لبخندي بر لبانش نشست

خود را بار ديگر با او پيوند زد

و آرام در گوش او نجوا كرد

" دوستت ميدارم"

چون آخرين لالايي مادري قبل از سفر

آخرين نگاه محكوم به مرگ به مقتولش

آخرين صدا قبل از كما

آخرين...

آخرين بوسه قبل از مرگ....

چشمانش را بست و لبانش را بر لب او نهاد

او خواب بود اكنون

آن شب هزاران ستاره متولد شدند

يادت هست؟

  
نویسنده : matador ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

باز رويايي ديدم

دلم هوايي شده است

باز ببش از من ؛ من شدم

نه؛ ديگر نميشود ترا انکار کرد

حس "جمع بودن" در منطق بي هويت روزگار مرا خواهد برد

در اتاق تنهايم و سايه ديوار چه حقير است

به تو فكر ميكنم تا پرواز كنم

تا دور شوم از روزمرگي

تا دور شوم از بودن و ماندن

ماندن در پي انتظار

انتظار...

من نفرين شده ام

نفريني ابدي از ترس و گناه

خدايي در آسمان هست كه صدايم را ميشنود

كمكم خواهد كرد؟

دستانم را خواهد گرفت؟

چشمانم نميبيند

گوشهايم نميشنود

لبانم دوخته شده

و قلبم...

هديه شده...

به قاتل تنهايي ها و ترس ها

به الهه مقدس من

به...

سپيده زد...

 

  
نویسنده : matador ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

ريتمي در هوا شناور است

از دنياي ديگر بازگشتم

مرگ شيرين است

به طعم بوسه پنهاني

به برانگيزاننده وحشي ترين شهوات انساني

سوختن ثانيه اي و بازگشت

صداها به سويم سرازير شدند

و باز طعم گس زندگي بر من جاري شد

نترسيدم ؛ بلعيدمش

تلخي پاياني اش هنوز در جسمم زوزه ميكشد

ميوه ممنوعه زندگي

بار ديگر نفس هايم

آرزوهايم

و گناهانم...

ريتمي در هوا شناور است

بازخورد ارتعاشات مغزم را ميشنوم

بازگشتم

دوستم داشته باش

متنفر باش و مرا در خود مخفي كن

والا مقام نديده

مرا بوسيد؛ چه سرد بود لبانش

بسان برف دي ماه

سردم بود كه بازگشتم

بي لباس...

اشك هايي كه ريخته شده بود براي لحظه بوسه مرگ

جان دادم و پر كشيدم در ذهنت

خسته و پريشان بودي

چشمانم را بستم و آرزويم مرگ بود

مرا نديدي ؛ گوشه اي نشستم و نگاهت كردم

اشك هايت را بوسيدم

صدايم كردند و بازگشتم

عقربه بزرگ زمان 10 بار به جلو رفتتا گفتم :

- سلام...

صدايم سياهي دلت را بلعيد و دوباره تو ؛ خودت شدي

و من....

 

  
نویسنده : matador ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤

 

در تنهایی ام غوطه ور بودم

- سلام

           جوابت را ندادم

                                گریستی و شعله ای بر هزارتوی آئینه ها کشیدی

وحشت داشتم

                   وحشت خالی بودن دستانم

                   وحشت پر کشیدن روحم

- سلام...

             جوابت را ندادم

              بغض داشتم و دانستی بی تو خواهم مرد

              جوابت را ندادم

              تا فرشته های من تقدیرم را رنگ دیگر زنند

من ؛ من تو

             حس میکنمت

                            تورا نمیبینم

    تو هستی

              مثل آفتاب

              مثل شب

              مثل عشق

مثل مهتاب....

 

  
نویسنده : matador ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

آئینه وار به او مینگریم

پادشاه سایه ها

بر فراز سرش ارواح تاریکی؛هلهله کنان

فریادکشان

بر تباهی ما می خندیدند

آری ما مرده بودیم و کسی باور نداشت

پاکان مصلوب ؛ مظلومیت خود را فریاد میزدند

و فرزندان شهوت به هر سو هجوم میبردند

تا ته مانده میراث هویتشان را در عمارت های خالی از بازدم جستجو کنند

ما مرده بودیم و باور نداشتیم

تا آن زمان که پادشاه سایه ها بر تباهی سرنوشت ما تاخت

ما کیستیم؟

جمعی نفرین شده ؟ مظلومینی زنده به گور در چاله های نفرت؟

غرق شده در جهالت اجداد بی نشان؟

توبره بر دست ؛ در دشت بی انتهای ناکامی ها و نادانی ها میدویم

و سرانجام بر زمین خواهیم خورد

ناگهان پادشاه سایه ها بر ما فرود خواهد آمد

و روح مان را محبوس می کند در قفسی از جنس باد...

تا به یاد آریم که زنده نبودیم و زندگی نکرده ایم...

 

1 تیر 84

 

  
نویسنده : matador ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

← صفحه بعد